رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

سه شنبه 29 فروردین 1391 (هفته 38 بارداری)

سلام..رادین مامان....امیدوارم حالت خوب باشه عشقم....مامانی خیلی نگرانته..به بابایی ام که موضوع و گفتم خیلی نگرانت شد عزیزم....لطفا مراقب خودت باش عزیز دلم.... امروز رفتم پیش دکتر خودت و دوباره برام اکو نوشتو اکو دادم.....وقتی جواب اکو حاضر شد...دکتر اخوان رفته بود و من جوابو به یکی دیگه نشون دادمو خیلی سریع دیدو گفت هیچ چیش نیست...لعنتی اصلا زحمت نگاه کردنم به خودش نداد...دیگه امدم بیرون به این امید که ایشالله هیچ طوریت نباشه عشقم... عزیزم...بمونو به موقع سر وقتت بیا پیشمون که حسابی حالت خوب باشه و این بابای بی معرفتت هم بیاد...بدبختی درست موقعی که بهش احتیاج دارم بابات نبست عزیزم....توام دعا کن بابایی زود بیاد عزیزم....
21 خرداد 1391

دوشنبه 28 فروردین 1390 (هفته 38 بارداری)

سلام به رادین قشنگم...خوبی مامانی.... هنوزم ار بابات خبری نیست عزیزم...قرار بود سه شنبه که میشه فردا بابات بیاد ایران اما سفرش تا جمعه عقب افتادو....بابایی یه کم دیرتر میاد و ...از این موضوع خیلی اعصابم خورد شد...کلی دلمو صابون زده بودم که میاد اما امروز زنگ زدو گفت کارشون طول کشیده و دیر تر میاد ....گفته بلیط برای جمعه میگیرن و ایشالله بابایی جمعه بر میگرده....این از این.... امروزم برات وقت سونو گرفتمو با خاله انسیه رفتیم برای سونو یه یه ساعتی معطل شدیم تا نوبتم شدو رفتم تو.... دکتر یه چیزی گفت که خیلی منو نگران کردو همون موقع از ته دلم برای رادینم نظر مشهد کردم که اتفاقی برای تو نیوفته عزیزم.. ضربان قلبت نا منظم شده بودو دکتر گفت که ...
21 خرداد 1391

پنجشنبه 24 فروردین 91 (هفته 37 بارداری)

سلام به عزیز دل مامانی..خوبی عشقم....همچنان من خونه مامانمینا به سر میبرم و از باباتم فعلا خبری نیست..اما گفته که احتمالا سه شنبه بر میگرده...الان 9 روزه که بابییت رفته عشقم....خئا کنه که فقط زود تر برگرده...حداقل قبل از امدن تو.....ولی خدایی دلم خیلی برای باباییت تنگ شده عزیزم....خوشحالم از اینکه چیزی به امدن تو نمونده و به قول دکتر باید هر لحظه منتظر این باشم که شاید دردم شروع بشه و موقع امدن تو بشه عزیزم....اما عزیزم..لطفا صبر کن اول باباییت بیاد بعد تو بیا عزیزم.... من و بابایی خیلی دوست داریم عشقم..... امروزم با بابایی و ما مانی بزرگت یعنی ما ما نو بابای خودم رفتیم و برات یه ماشین لباسشویی خریدم عزیزم...حیف جای بابات خالی بود عزیزم....
21 خرداد 1391

چهارشنبه 16 فروردین 1391 (هفته 35 بارداری)

سلام رادین کوچولوی مامانی...خوبی عشق من...دیگه برای خودت مردی شدی عزیزم.... عید خوب بود ...خوش گذشت اما به خاطر بارداری من جای خاصی نمرفتیم عزیزم.... دلم خیلی یه مسافرت میخواست اما ...قرار شد هرموقع تو آمدی با هم دیگه 3 تایی بریم مسافرت عزیزم.... تازه اینجوری خیلی بیشتر خوش میگذره عزیزم.... توی عیدم که همش زمزمه این بود که بابایی بره مسافرت کاری که بره چین....ما که مسافرت نرفتیم اما بابایی رفت....تا جور شدن ویزا و بلیط و کار های مسافرت بابایی خدارو شکر مسافرتش به عید نرسیدو بابایی عیدو پیش من بود...اما خیلی عجله ای و اتفاقی بابایی دیشب رفت..... به همین راحتی.... اینقدر عجله ای شد که من حتی بابایی و ندیدم.....یعنی دیدما...تا امد سریع...
20 خرداد 1391
1